مدح و منقبت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در شبهای قدر
علی که رشتۀ خلقت به دست قدرت اوست مقدرات جهان بـسته بر نـظارت اوست مقـام او به تـصور نـمیرسـد که خـیال شکسته بالتـر از اوج بینهـایت اوست علی که هرچه که خوبیست توأمان دارد علی که هر چه که پاکیست در طریقت اوست علی که حج و نماز و دعا و صبر و رضاست علی که آینۀ کـفر و دین، مودت اوست عـلـی که نـقـطـۀ بـاء است باء بـسم الله علی که شرط قبول عمل، ولایت اوست غدیر فصل خطاب است بر کبیر و صغیر که حرف اول و آخر، فقط محبت اوست نهاده کیسۀ خرما به دوش، در پی کیست؟! شهی که تکهای از نان خشک قسمت اوست لباس وصله بر اندام هـیچ شاهی نیست که همترازی با اهل فـقر، عادت اوست همان علی که به هنگـامۀ رکـوع نـماز زکات، چشمه جـوشندۀ سخـاوت اوست هـمان علی که عـلـمدار فـتح خـیـبر شد همان علی که ظفر وامدار رأیت اوست همان که تیغ اگر خورد، پای پس نکشید همان علی که اُحُد جلوۀ اطاعت اوست چـنانکه در تب و تاب نبـرد ثـابت کرد که ذوالفـقـار، برازنـدۀ شجاعـت اوست دلاوری که چـنـان او نزاده مـادر دهـر امیر مـقـتـدری که کـرم سجـیت اوست همان علی که به خندق خلوص ضربت او نـماد روشـنـی از قـلـۀ عـبـادت اوسـت "حماسه" واژۀ گـنگیست در نبرد علی به وقت جنگ، زمین عرصۀ قیامت اوست اگرچه خفته جهان بود، خفت جای نبی که ترس واژۀ بی معـنی هـویت اوسـت به کهکشان علی هر ستاره خورشیدیست علی که نورتر از نور، واقعـیت اوست کمال هرچه کمال و جمال هرچه جمال چکیده از سر انگشت با کرامت اوست خدا که گنج نهان است رخ نموده در او عـلی تـجـلی انـسـانـی حـقـیـقـت اوسـت حقیقتی که به خون غرقه گشت در شب قدر حقـیقـتی که به دلها غم شهادت اوست به فکـر قـاتل خود نیز بود و وا عـجـبا از آن امیر دلیری که عدل، خصلت اوست زن یـهـودی و خـلـخـال و آهِ تـلخ عـلی دلـیل تـلـخی این آهِ تلـخ، غـیرت اوست نه از عـلی نـتـوان دید ظـلـم بر مـوری از آن علی که جهان در کف کفایت اوست عقیل، عدل علی را چشیده است و زمان هنوز در عجب از جلوۀ عـدالت اوست به غیر گوهر از آن لب نکرده بذل، علی به گونهای که بیان قاصر از فصاحت اوست علی که هر چه که گـفتیم از فضایل او به قدر سایهای از کاروان شوکت اوست به جز کلام خـدا، آیـههای روشن وحی کدام جمله سزاوار وصف و مدحت اوست جهـان نـدیـده چـنـان او امـام مظـلـومی هر آنچه مانده ز اسلام، رنج و محنت اوست به شـقـشـقـیه قـسم خـار در میانۀ چـشم چو استخوان به گلو بازگوی غربت اوست چه غربتی که فقط چاه همدمش شده بود چه غربتی که فقط مرگ، خواب راحت اوست به پشت در که رسید اشک شد به گونه چکید چو دید دخـتر یاسین پی حـمایت اوست گـرفـتـه قـاطـبـۀ کـفـر تازیـانه به دست به خون کشیدن آیات وحی، نیت اوست کسی نبـود بگـوید مـزن حـرامی پـست که این کبوتر زخمی تمام عزت اوست علی شکست در آن صبر ناگزیر که دید تلاش دشمن غدار، هتک حرمت اوست از این عریـضۀ غـمبار و تلخ میگذرم از این عریضه که مردن، سزای صحبت اوست نبـاشد آنکه نـبـیـند عـلـی ولی خـداسـت بمیرد آنکه به دل در پی عداوت اوست هزار شکر خدا را که شیعهایم و هنوز هر آنچه لطف به ما میرسد به برکت اوست به نام نامی زهـرا قـصیده خـاتمه یافت که نام فـاطمه باب شروع رأفت اوست |